دیانادیانا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

دیانا

دیانا خانوم تو آرایشگاه

رشد موهای دخترم ماشاله خیلی خوبه برا تولدش باباش برده بود آرایشگاه یه ماه گذشته بود که دوباره موهاش بلند شد البته موگیر و این چیزا هم  دوست نداره برا همین دوباره بردمش آرایشگاه که موهاشو خیلی کوتاه کنم . البته فرداش ناراحت شدم بچه ها تو مهدکودک بهش گفته بودند تو پسری چرا جورابای صورتی پوشیدی تا ظهر رفتم  از مهدکودک بیارمش گفت مامان فاطمه زهرا میگه تو پسری و ناراحت بود که خاله مریم به بچه ها گفته بود دیانا فقط موهاشو کوتاه کره ...
19 فروردين 1393

نقاشی

دیانا کوچولو عاشق کتاب و دفتر و نقاشیه. مخصوصا کتاب خوندن را خیلی دوست داره وقتی باهام میاد کتابخونه اگه یه بچه ای با مامانش بیاد کتابخونه که کتاب امانت بگیره مخصوصا کتاب کودک من مکافات دارم آخه دیانا نمیذاره کتابا را به بچه ها بدم تموم کتابای کودک کتابخونه را میگه مال خودمه و با بچه ها دعواش میشه و میگه نمیدم بهتون.. اینم یکی از نقاشیاش که سه سال و یک ماهگی کشیده ...
19 فروردين 1393

تولد سه سالگی عشم دیانا جون

سلام. خدا را شکر تولد دیانا به خوبی و خوشی برگزار شد البته بماند که من و باباش خیلی خسته شدیم اما خب لذت بخش بود چون با جون و دل برا دخترمون این تولد را براش گرفتیم . یه تولد انگری بردی. خلاصه از سه هفته پیش من و بابایی مشغول آماده کردن یه تولد انگری بردی بودیم . کلی انگری برد درست کردیم و برا تزییناتش استفاده کردیم . برای بچه هایی که قرار بود بیاند تو جشن کلاه بوقی انگری بردی درست کردیم که البته بیشتر زحمتا را بابایی کشید و ریزه کاری ها و دقتش خیلی عالیه.( در ضمن هیچکدوم از مهمونا باور نمیکردند که ما کلاها را خودمون درست کردیم همشون فکر میکردند آماده خریدیم)و بسته های اسمارتیز درست کردیم و روش انگریبردای کوچولو زدیم و مهمونا که میخواست...
12 بهمن 1392

اولین برف بعد از چند سال تو اصفهان

شانزدهم دی ماه 92 بود که خیلی برف می اومد مردم اصفهان خیلی ذوق زده شده بودند. از شانس دیانا هم ماشین خراب بود و باید با تاکسی میرفتیم خونه که البته باباش سفارش اکید کرده بود که با تاکسی تلفنی بریم که ما بخاطر برفا اینکارو نکردیم و خواستیم از برفا لذت ببریم. رفتم از مهدکودک بیارمش تا برفا را دید خیلی خوشحال شد. الهی دورش بگردم. ...
22 دی 1392

بازم پروانه

بازم شاهکار مامان . ببخشید عزیزم فعلا چیز دیگه ای بلد نیستم یاید سر فرصت یه شکل دیگه برات نقاشی کنم. دختر گلم به باباش و من میگه باباجونم  عشقمی. جونمی. خوشکلمی. عمرمی. عزیزمی. خوبمی. الهی که من قربون اون شیرین زبونیات برم. مهربونم   ...
11 دی 1392

پروانه

از یه شب قبلش بهش قول داده بودم که صورتشو با رنگ انگشتیاش نقاشی کنم صبح که از خواب بیدار شد گفت مامان رنگامو بیارم گفتم نه باید ناهار که خوردیم بعدش درستت کنم تا بری نشون خانوم جون بدی . دیگه دل تو دلش نبود تا اینکه ظهر شد و بعداز ناهار شروع کردم . خیلی هیجان داشت خانم جونشم زنگ زده بود که بریم تکه شهدا. آمادش کردم و با همین صورتش اومد تکه شهدا. مامان جونم ببخشید که من نقاش نیستم و خوب نشده. قربون چشات برم ...
8 دی 1392

تشکر

مهناز عزیزم دوست و خواهر خوبم نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم بابت اینکه این وبلاگ را برا دیانا درست کردی. این وبلاگ   هدیه خیلی بزرگیه برا تولدش که دهم بهمنه. مرسی از لطف زیادت.
1 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دیانا می باشد