سفر به همدان
روزجمعه 14 شهریور بود که راه افتادیم برا همدان. دیانا خوشکله و بابا و مامانو آقاجونش هم همراهمون بردیم. (پدر بابایی). حالت پیک نیکی میرفتیم و بین راهها جاهایی که سرسبز بودند استراحت میکردیم . و شب رسیدیم همدان. از طرف کارم سوییت گرفته بودیم که خیلی تمیز و شیک بود.شب را استراحت کردیم و فرداش راه افتادیم برا غار علیصدر. واقعا زیبا بود هرچی بگم کم گفتم حتما هرکسی باید خودش از نزدیک ببینه تا بتونه زیباییشو درک کنه.ناهار هم اونجا خوردیم و عصر بود که راه افتادیم و همون نزدیکیا یه جای سرسبز و خوش آب و هوا نشستیم و دوباره تا اومدیم بریم هواتاریک شد . و نرسیده به همدان رفتیم لالجین که مرکز ظروف سفالشون بود از اونجا یه جفت گلدون و یه جفت شمعدونی خریدم...
نویسنده :
مامانی
13:02
پارک
دیروز رفته بودیم پارک چندتا عکس از عشقم گرفتم که میذارمش اینجا عشقم اینجا دقیا 3 سال و 6 ماه و 20روزشه. قربونش برم الهی. ...
نویسنده :
مامانی
11:58
بادکنک بزرگ
این عکسا هم مربوط به تعطیلات عید فطره. این بادکنک خیلی گنده را هم بابش از کرمان براش خریده بود . دیانا خیلی بادکنک دوست داره مخصوصا رنگ سبزشو. تا این بادکنک به این گندگی را دید زبونش بند اومده بود از خوشحالی. و خیلی باباشو بوس میکرد. وای خدا یه حرفای قشنگی میزنه که میخوایم بخوریمش. جدیدا به من و باباش میگه عاشقانه دوستت دارم. ...
نویسنده :
مامانی
11:56
پارک آبی ناژوان
عشقم را با همکارام و بچه هاشون به نامهای محمدطه و بنیامین بردیم پارک آبی خیلی باحال بود یعنی وسط ظهررفتیم اما چون دیانا بار اولش بود میرفت سردش شده بود و میلرزید..قایقهای خیلی کوچولو و خوشکل تو آب بود که خودشون یه نفری سوار میشدند . من که آدم بزرگ بودم خیلی لذت بردم چه برسه به بچه ها.یه دونه عکس هم از عشم میذارم ...
نویسنده :
مامانی
11:48
سد زاینده رود.
سلام . تقریبا یه ماه پیش بود که تصمیم گرفتیم بریم سد زاینده رود هم آب و هوایی عوض کنیم هم ماهیگیری بکنیم.خلاصه پنجشنبه بعدازظهر بود که راه افتادیم البته دوست شوهرم هم با خانواده اش با ماشین خودشون راه افتادند. اسم دختر کوچولوشون پانیساست. دیانا خیلی دوسش داره.. وسط راه که توقف کردیم نون بخریم رفتیم پیش پانیسا . بخاطر اینکه هوا گرم بود خیس عرق شده بود. اما بابایی دیانا از اصفهان تا چادگان کولر ماشین را روشن کرده بود تا اذیت نشیم . دیانا هم همش خواب بود تو ماشین.خلاصه به خوبی رفتیم و رسیدیم سد زاینده رود.البته بابایی چندین سال پیش اونجا کار میکرد و همه اهالی اونجا را میشناخت . و رفتیم در خونه یکی از آشناهاش و اون بنده...
نویسنده :
مامانی
11:41
سفربه شمال
در روزهای پایانی سال 92 تصمیم گرفتیم مسافرت کوتاهی بریم. از اصفهان حرکت کردیم و رفتیم تهران خونه خواهرم که دیانا خیلی دختر خالشو دوست داره که ناگفته نماند که شیرین هم چون دفعه قبل دیانا برچسباشو کنده بود از دست دیانا خیلی عصبانی بود که حاضر نبود اسباب بازیاشو بده دیانا هم بازی کنه خلاصه بگذریم. شب را آنجا بودیم و فردایش هم گشتی میان بلوکهای اکباتان زدیم و عصر همانروز راه افتادیم به سمت شمال. البته جاده ها خیلی شلوغ بود و ترافیک سنگین . بالاخره شب بود که رسیدیم رشت . میخواستیم بریم بندر کیاشهر که خداراشکر به خوبی رفتیم و سوییت تمیز و مرتبی هم کرفتیم. خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت چون شب چهارشنبه سوری بود که آنجابودیم و کلی ترقه از اکباتان خ...
نویسنده :
مامانی
10:15
عکس
اینم یه عکس تو فلکه دروازه تهران. ناگفته نماند خیلی اینجا را دوست داره و تو بازیاش که با دوستاش میکنه همش میگه با ماشین میریم دروازه تهرون. خب زادگاهشه دیگه ا ...
نویسنده :
مامانی
10:56
دیانا با لباس پسرونه.
الان سر کارم خیلی دلم براش تنگ شده . الهی قربونش برم . شیرین زبونیاش چقد نازه. تقریبا یکی دو هفته پیش تو مهدکودک آب بازی کرده بود و کلی لباساشو خیسونده بود خاله لاله لباسشو عوض کرده بود و یه پیرن فرم پسرونه که نو بود بهش پوشونده بود وای که چقد بامزه شده بود. باباش میگفت دقیقا شکل پسرا شده منم چند تا عکس ازش گرفتم که یادگاری بمونه. ...
نویسنده :
مامانی
10:50











