سفربه شمال
در روزهای پایانی سال 92 تصمیم گرفتیم مسافرت کوتاهی بریم. از اصفهان حرکت کردیم و رفتیم تهران خونه خواهرم که دیانا خیلی دختر خالشو دوست داره که ناگفته نماند که شیرین هم چون دفعه قبل دیانا برچسباشو کنده بود از دست دیانا خیلی عصبانی بود که حاضر نبود اسباب بازیاشو بده دیانا هم بازی کنه خلاصه بگذریم. شب را آنجا بودیم و فردایش هم گشتی میان بلوکهای اکباتان زدیم و عصر همانروز راه افتادیم به سمت شمال. البته جاده ها خیلی شلوغ بود و ترافیک سنگین . بالاخره شب بود که رسیدیم رشت . میخواستیم بریم بندر کیاشهر که خداراشکر به خوبی رفتیم و سوییت تمیز و مرتبی هم کرفتیم. خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت چون شب چهارشنبه سوری بود که آنجابودیم و کلی ترقه از اکباتان خریدیم و تارسیدیم شمال برا خودمون چهارشنبه سوری سه نفره با چند تا از بچه های داخل کوچه به پا کردیم ولی در بین راه جوونا غوغا کرده بودند.و بزن و برقص حسابی داشتند.کلی از ترقه هامون هم موند. فرداش رفتیم کنار دریا که خیلی سرد بود و اصلا نمیشد یه لحظه هم بیرون باشی اما برا چند دیقه دیانا را بردیمش چون خیلی دریا را دوست داره و صدفا را بیشتر. چون خیلی سرد بود برگشتیم و کمی از پارک ساحلی رد شده بودیم که اسبهای زیبا توجهمان را جلب کرد به اسرار دیانا پیاده شدیم و رفتیم پیش گله اسبها . خیلی زیبا بودند مخصوصا یک کره اسب کوچولو که فقط میدوید و دیانا براش ذوق میکرد.رفتیم منزل و ناهار هم خوردیم (ماهی سفید شمال که خیلی عالی بود)و بعد از ظهر رفتیم جنگل که هرچی بگم از زیباییش کم گفتم.آتیشی روشن کردیم و بقیه ترقه هارا زدیم و صدای ضبط ماشین هم تا آخر بازبود. البته چیزی که براهممون جالب بود تخم مرغای بومی بود که تو شهرشون کنار خیابونا پر بود و داخل سبدهای بزرگ گذاشته بودند و میفروختند و مرغ و خروسا و مرغابی و اردکا که کنار خیابون میفروختند.خلاصه خیلی خوش گذشت و نزدیک غروب راه افتادیم به طرف قزوین و شب رسیدیم خونه خواهرم که قزوینه . فرداصبحش راه افتادیم برا اصفهان و یه ساعت قبل از سال تحویل رسیدم خونه بابام البته خواهرم و شوهرخواهرم هم با ما همراه شدند. خیلی عالی بود.



سفربه شمال 
